نگاهم ماند به ماه که لغزیدآرام میان آب
ودر تن خورده شده شب خزید
..روی پوست شطرنجی ام تابید
خسته ام از بازی هزار مار پیچ ...
تنم را به حراج به کفتار...
در سکوت سرد تنهایی
نگاهم ماند به ماه که لغزیدآرام میان آب
ودر تن خورده شده شب خزید
..روی پوست شطرنجی ام تابید
خسته ام از بازی هزار مار پیچ ...
تنم را به حراج به کفتار...
در سکوت سرد تنهایی
کشورمان است. نویسنده با به کار بردن سبک خاص خود
در نگارش این کتاب که دارای مضمونی اجتماعی ِروانشناختیِ
مردم شناسی ِ ومایه هایی از عشق است به کتاب جذابیت
ویژه ای بخشیده است .
شما با خواندن این کتاب با آداب ورسوم مردم ایران
به خصوص مردم اصفهان وویژگیهای اجتماعی -اخلاقی ودینی
آنان آشنا خواهید شد .نویسنده کوشیده است با قلم توانا وبیان شیرینش
حوادث ساده ومعمولی زندگی مردم را به بهترین وساده ترین
شیوه وبا بیان محاوره ای شرح وبسط داده تا جایی که با
باز گو کردن جزییات خواننده در فضای آن زمان قرار گرفته
وحوادث داستان برای او ملموس می گردد.
نثر زیبا وپرکشش و داستان گیرا وجذاب این کتاب خواننده را
برای خواندن این اثر وادامه دادن به آن ترغیب می کند .
هر بیگانه ای از اندیشه وآداب ایران با خواندن این کتاب
با فرهنگ مردم این مرز
وبوم ومردم (بومی )ورفتارهای رایج که رواج آن در
گذشته بیشتر از اکنون بوده است آشنا می شود.
نحیف زن فرود می آورد. برگ های خشک زرد ونارنجی سر گردان از هجوم
باد به دور پاهایش می چرخیدند.شال را محکم به دور خود پیچید وبا
قدمهایی تندتر سراشیبی را پشت سر گذاشت.یکدفعه دیگر کاغذ مچاله
شده توی دستش رانگاه کرد.
جلوی در بزرگی ایستاد وانگشتش را روی زنگ آیفون تصویری گذاشت.
خودش را که معرفی کرد در باز شد.از پله ها که بالا می رفت با نگاهی گیج
به اطراف نگاه می کرد. در باز بود پیرزنی چاق وگوشتالود پشت میز نشسته
بود وبلندقرآن می خواند.سرش را بلند کردو با نگاهش سرتا پای او را برانداز
کرد ودر حالی که عینکش را روی چشمش جابجا می کرد....باید امروز همه
جا را برق بیندازی ُکاش ها را باسفید کننده تمیز کن ُفرشها رابا شامپو فرش
وبرس تمیز کنُ ظرفهای کثیف را بشورحیاط راجاروکن وسرویسها یادت
نرودو.............سر انگشتانش می سوخت .دیگر نایی برایش نمانده بود
زانوها وپشتش تیر می کشید.بوی تریاک وسیگارتوی اتاق پیچیده بودصدای
اعتراضش میان فحش های رکیک گم شدصدای شکستن شیشه با صدای
پیرزن قاطی شد.گوشهایش سوت کشید به پیرزن نگاه کرد آرامش او
مسحورش کرد.بوی مواد شوینده گلویش را سوزاند.تندی بوی نفت دل پیچه
اش کرد.لعنت به این زندگی سگ مصب دیگه خسته شدم می خواهم هم
تو را راحت کنم هم خودم را......نگاه ملتمس زن در چشمان خمار وخون
گرفته مرد گم شد. شعله های آتش در میان دستان چروکیده اش می رقصید
با کودکی در آغوش سراسیمه به بیرون دوید ودر سراشیبی کوچه گم شد.