سخنی نو
آمده ام که بمانم با همه رنجها باز بنویسم وجادوی کلمات را بار دیگر به یاری روح نقش زنم با سپاس از دوستانم که همواره به یاد من بوده اند .
آمده ام که بمانم با همه رنجها باز بنویسم وجادوی کلمات را بار دیگر به یاری روح نقش زنم با سپاس از دوستانم که همواره به یاد من بوده اند .
تنهايي را باور نداشتم
آرام آرام درون جانم خزيد
از گزش دردناكش
به هستي ام پي بردم
وگل ها ي اشك روي گونه هايم جوانه زد
باور كردم ، نيستي را باور كن
رويشم را درون سبزي نگاه
با اشتياق تماشا نظاره گر باش
هر چند كه نيستي ، ولي باور كردم بودنت را
لحظه های تنهایی مرا به سوی خود می کشاند
اندوه چشمانت در سفری نامعلوم گم می شود
میشود طعم گس بوسه هایت رادرون پوسته شب از یاد برد؟
شاید قاصدکی روی شانه های مهربانت خستگی را.............
رطوبت زمین گرمای تنم را طلب می کند
وباران همچنان بی دریغ اسیر چشمانم می شود
وستاره نگاهت کهکشانی می شوددرون راه شیری .
عطر یاس
اندوه می شکند در چشمانت
در انتظار...سبز پوش آدینه
غبار آرزو گم شد در امتداد یآس
شاید سرخی گونه های باغ طراوت تو را می طلبد
سرگردان نگاه کودکی که می شود « سوآل»
چگونه " رویا...عشق...زندگی
دستانی که مرگ می کارد «مترسک »
باورهایم لبریزند از سکوت
در خلوتی غریبانه [ او می آید ]
یادم نیست چه کسی بکارت مقدسم را درید
وبذر عصیان را درونم پاشید
با ثمره این تجاوز
و«نوزادانی نارس» راه به کدامین کویر خواهم برد
دامنم آلوده گشت از شرم تولد
راستی چه بر سر دستهایمان آمد"
کاشتن را دیگر نمی داند
شاید شاخه گلی زیبا را نمی بیند
با اندیشه ای بی بال پرواز
در اندوه مرگ شقایق ها
اد
درون دستان باد
به خود می پیچم
می دوم ،می رقصم ،می خندم، می گریم
به شوق عشق تو نازنینم
که به زیبایی گل سرخ
به روشنی روز به گرمی آفتاب
به عرفانه مهتاب
می خواهم عشقت را
به دلدادگی لیلی ومجنون
به فراق فرهاد در بیستون
تمنا درونمان موج زد
مثل دو پیچک پر کشش وسخت کوش
مثل پیچک روی دیوار همسایه
در هم گره خوردیم ما شدیم
دگردیسی ، خلقتی نو، آفرینشی شگرف
شیرین وگیج آلود
مثل مستی با شراب کهنه درون جام های بوسه
آغشته به شهدی نوش آفرینَ
چه هوسی دارد نگاه آسمان بی باران
وشب که روسپی وار برهنه می شود در آغوش شهر
هرم نفسش تند می زند در رگم
وزیر سیگاری که پر می شود خالی
باز تنم بی قرار می لرزد از سرما
سودا می ساید روحم را
بیا پاره کن تن تبدارم
در لحظات خشک بی بارانم
زندگي ، كرموار زير پوست شهر مي خزد
بودن ، باشد را مي لولد
بوق .....بوق.....صداهايي ممتد .....تمدن
در پيچ وتاب سياهي هذيان سرفه
در ارتكاب لجن بي شرم ، شر م آلود
بر شيشه هاي مات رهايي كوبيد
واين بار شهر در آبستني گناه آلود
زخمهايش را بالا مي آورد
در انحناي گرسنگي كودكم خنده پاشيد دلقك
صداي هق هقي كه پيچيد در دستانم
روزنا مه ات را در نسكافه ات حل كن
واماندگي نگاهم را در سفسطه سيگار دود كن
زنی که شبیه درخت بود
سر به آسمانی داشت که ستاره نداشت
پنجه در پنجه خاک سپده رو به یاد نداشت
باردار بغض کهنه اشکی نداشت
عاشق داود تن به زبور نداد
با عطشی هوسناک لب به دریا نداد
با پوستی به رنگ شب
زخم هزار خاطره روی تن داشت
پازل نگاهش میان باد سر گردان بود
آغوشش برا ی پرنده ها باز بود
خسته ام چشمانم خيره به روزهايي كه ديگر خوب نيست
دلتنگ براي لحظه هايي كه شايد ديگر دور نيست
جاي عكس پدر توي حوض بلور خاليست
به صورت مادر كه ديگر جاي چروك نيست
قرصهايي هم كه مي خورم ديگر دارو نيست
براي خوابهايي كه بي قرص اشفته نيست
شايد به فردا هم اميد نيست
بغض پاشيده روي گلبرگ
شايد به فكر پروانه نيست
سردي تنم را سنگ به جايي كه گور نيست
مخمل گرمي كه در اغوشم خفته عشق نيست
نگاهت لرزید در من
چگونه در من دید او
لبم /از سرخی التهاب لرزید
تنم/داغ آن سوزاند
دستهایت گره گشای پیوند
آغوش....بوسه.... آغاز
عشق گناه بود باز
وسوسه ای شد گناه آلود
شکست در من در بستری خواب آلود
نگاهم ماند به ماه که لغزیدآرام میان آب
ودر تن خورده شده شب خزید
..روی پوست شطرنجی ام تابید
خسته ام از بازی هزار مار پیچ ...
تنم را به حراج به کفتار...
در سکوت سرد تنهایی
کشورمان است. نویسنده با به کار بردن سبک خاص خود
در نگارش این کتاب که دارای مضمونی اجتماعی ِروانشناختیِ
مردم شناسی ِ ومایه هایی از عشق است به کتاب جذابیت
ویژه ای بخشیده است .
شما با خواندن این کتاب با آداب ورسوم مردم ایران
به خصوص مردم اصفهان وویژگیهای اجتماعی -اخلاقی ودینی
آنان آشنا خواهید شد .نویسنده کوشیده است با قلم توانا وبیان شیرینش
حوادث ساده ومعمولی زندگی مردم را به بهترین وساده ترین
شیوه وبا بیان محاوره ای شرح وبسط داده تا جایی که با
باز گو کردن جزییات خواننده در فضای آن زمان قرار گرفته
وحوادث داستان برای او ملموس می گردد.
نثر زیبا وپرکشش و داستان گیرا وجذاب این کتاب خواننده را
برای خواندن این اثر وادامه دادن به آن ترغیب می کند .
هر بیگانه ای از اندیشه وآداب ایران با خواندن این کتاب
با فرهنگ مردم این مرز
وبوم ومردم (بومی )ورفتارهای رایج که رواج آن در
گذشته بیشتر از اکنون بوده است آشنا می شود.
نحیف زن فرود می آورد. برگ های خشک زرد ونارنجی سر گردان از هجوم
باد به دور پاهایش می چرخیدند.شال را محکم به دور خود پیچید وبا
قدمهایی تندتر سراشیبی را پشت سر گذاشت.یکدفعه دیگر کاغذ مچاله
شده توی دستش رانگاه کرد.
جلوی در بزرگی ایستاد وانگشتش را روی زنگ آیفون تصویری گذاشت.
خودش را که معرفی کرد در باز شد.از پله ها که بالا می رفت با نگاهی گیج
به اطراف نگاه می کرد. در باز بود پیرزنی چاق وگوشتالود پشت میز نشسته
بود وبلندقرآن می خواند.سرش را بلند کردو با نگاهش سرتا پای او را برانداز
کرد ودر حالی که عینکش را روی چشمش جابجا می کرد....باید امروز همه
جا را برق بیندازی ُکاش ها را باسفید کننده تمیز کن ُفرشها رابا شامپو فرش
وبرس تمیز کنُ ظرفهای کثیف را بشورحیاط راجاروکن وسرویسها یادت
نرودو.............سر انگشتانش می سوخت .دیگر نایی برایش نمانده بود
زانوها وپشتش تیر می کشید.بوی تریاک وسیگارتوی اتاق پیچیده بودصدای
اعتراضش میان فحش های رکیک گم شدصدای شکستن شیشه با صدای
پیرزن قاطی شد.گوشهایش سوت کشید به پیرزن نگاه کرد آرامش او
مسحورش کرد.بوی مواد شوینده گلویش را سوزاند.تندی بوی نفت دل پیچه
اش کرد.لعنت به این زندگی سگ مصب دیگه خسته شدم می خواهم هم
تو را راحت کنم هم خودم را......نگاه ملتمس زن در چشمان خمار وخون
گرفته مرد گم شد. شعله های آتش در میان دستان چروکیده اش می رقصید
با کودکی در آغوش سراسیمه به بیرون دوید ودر سراشیبی کوچه گم شد.
ودر جاده آرزو محبوس کویری خشک شدم
لبانم از عطش سراب ترک خورده وخونین شده
در حسرتم نسیمی خنک در روانم جاری شود
صدای فریاد مرا باد با هو هوی خود به هم می پیچاند
چشمانم پراز غبار در نور مهتاب سر گردان است
سینه به سینه کویر دل از جاده بریدم
هراسان از هجوم شب مهمان ستاره ها شدم
خراسان است.
که با خلق این مجموعه گامی موثر در شناسایی وآشنایی
با خلق وخوی مردم پاک نهاد وتواناوشیر دل این خطه برداشته است.
شما با خواندن این اثر زیبا نا خود آگاه در فضای آن روزها وجریانات
واتفاقات آن روز گار قرار می گیرید.
نویسنده این مجموعه از نثری روان وساده استفاده کرده است .
که فهم آن برای عموم آسان است.وتا آنجا که در توان اوست
از توصیفات زیبا وتعبیرهای به جا استفاده کرده است.
مانند وصف صبح نیشابور ونسیم دلنواز آن،و.....
این مجموعه حاوی مضامینی مثل وصف اجتماع کوچک
آنروزگار وماجراهای عاشقانه ومبارزه آدمهایی که اهل سیاست
و زد وبند نیستند است.
ولی آنجا که پای دفاع از شرافت وناموسشان به میان می آید.
پخته تر از هر سیاستمدار ومبارزی دست به مقاومت مردانه ای می زنند .
ودر وادی عمل تا پای بذل جانشان پیش می روند .
درون مایه وداستان این مجموعه متعلق به سالهای دور،
یعنی حکومت رضا شاهی است خواندن این اثر به یاد ماندنی در تاریخ
ادبیات ایران را به همه دوستداران کتاب توصیه می کنم.
گرمای کرسی مادر بزرگ آبم می کند
سرم داغ می شود داد می زنم
مادر بزرگ مرا به هم می بافد
نخود وکشمش مادر بزرگ برقرار است
دلتنگی هایم را می شمارم
گرمای کرسی آبم می کند
وهمراه با چای داغ بلعیده می شوم
چادر کهنه ومشکی را که از کهنگی رنگ آن رفته بود روی سرش جا بجا کرد.
اطراف را پایید،با چشمانی که نگرانی در آن موج می زد به خیابان نگاه کرد.
ماشینها،آدمها،لباسها،از همه رنگ وهمه نوع رفت وآمد می کردند.
دلهره توی دلش چنگ انداخته بود،اگه نیاد،نه می دونم که میاد خودش گفت،باز دور وبر خود را نگاه کرد.
تنش از سرما یخ کرد،..خیلی منتظر شدی!اینو جوانی که از موتور پرید پایین گفت، ... آره می خواستم برم.
....خوب نگفتی دلت چی می خواد!کفش یا مانتو...
جوان دیگر که روی موتور بود با نگاهی پر آز به دختر نگاه می کرد.
دختر خجالت کشید..هرچی باشه خوبه!
وبا اشاره پسر وبا تردید به سمت او رفت وسوار موتور شد.
می خواهم با تو حرف بزنم ،
می خواهم به دستان چروکیده ات بوسه بزنم.
تو را بستایم وتقدیس کنم،رد پای رنج را
شیارهای عمیق تلخی هایزندگیت را
که بر صورت یاس گونه مهربانت
سایه انداخته ببوسم.
وباز بگویم ..مادر...مادر...مادر...
چگونه میتوانم با تو از رنجهایم بگویم.
ای آینه متجلی عشق ..
تو را دوست دارم،تو را می ستایم،
وباز دوستت دارم.
اما !مادر میدانی بی هویت شدن یعنی چه!
واماندن ،چنگ در دیوار سرنوشت انداختن یعنی چه!
تنیده شدن در تارهای عنکبوتیان یعنی چه!
نه تو نمی دانی،اگر می دانستی
نه ماه مرا درون خود نمی پروراندی!
نه تو نمی دانی، وهرگز نخواهی دانست
،اگر میدانستی، بازشیره وجودت را
در کام من میریختی!
با شیره تنت بود که تن من شکل گرفت،
تلخی وجودم با شهد وجودت به هم آمیخت،
من رشد کردم ،در میان دیوارها،پچ،پچ ها!
مادر نقش من کجاست !
من به دنبال نقشم می گردم!
مادر،درون این دیوارهای سنگی محبوسم!
پرده های زشت دروغ،خیانت،پلیدی
،سر گردانی،من را احاطه کرده!
مادر سینه ام تنگ است، تو مرا در بطن دنیا پروراندی
واز پستان دهر شیر دادی
مادر...مادر..انگشتانم زخمی است!
اما دوباره با پنجه هایم حقیقت را خواهم کاوید.
ونقش خود را هر جا که باشدخواهم یافت...
«کاش دلم آفتابی بشه»
کاش که خورشید نگات
تو چشم من طلوع کنه
کاش که هرم نفسات
تن منو گرم کنه
کاش که باز پا بذاری به قلب من
صدات منو خواب کنه
کاش که بوسه های تو
لبامو بی تاب کنه
کاش که دست گرم تو
قلبمو بی تاب کنه
شکوفه عروس چمنزار بود
تنم مست می ناب بود
نصیبم از این عشق حرمان نبود
دل سوخته سهمش هجران نبود
دل نازکم زخم خورده نبود
دو چشمم زرنج غمت اشکباران نبود
در آغوش گرمت پناهی داشتم
زچشمان پر مهر ت وفا خواستم
وجودم همه عشق وشیدایی بود
تنم بی تاب این عشق وسودایی بود
شهر پر شده بود از بوی شکوفه های بهار،بهاری که با آن تن پوش
رنگارنگ وتاجی که به سر گذاشته
عروس فصل هااست.
دریک صبح زیباکه نسیم خنک گل های باغچه را نوازش می کردو
جامه طراوت به تنشان می پوشید توی یک حیاط قدیمی، آنقدر قدیمی
که بوی خاک نم خورده حیاط با بوی نای اتاقهاآمیخته شده بودوعطر
کهنگی را به اطراف می پاشید.
فریادنوزادی در خانه پیچید که خبر ورودش به دنیارا فریاد می زد.
مادر رنجور وخسته از تاب آنهمه دردچشمانش را روی هم گذاشت قابله
بچه را در کهنه ای پیچید وپهلوی مادر گذاشت وگفت قدمش مبارک باشه
مادر!چشماتو واکن ببین چه دختر خوشگلی آوردی بهت بگم دخترت
طالع بلندی داره ومردم به تو حسودیشون می شه خوب حواستو جمع کن
ببین من چی می گم! اما،مبادادستشو تو دست هر کسی بذاری لیاقت دخترت
خیلی بیشتره.... غزال دومین فرزند یک خانواده نسبتا پر جمعیت بود.
که پس از او چهار فرزند دیگر به خانواده اضافه شدند.
که در مجموع سه تا دختر وسه تا پسر بودند .
پدر غزال کارگر روز مزد بودکه با کار زیاد وسخت به سختی می
توانست خرج خانواده خود را بدهد.
غزال ،کم ،کم ،به سالهای بهاری عمرش نزدیک می شد.
او با شکوفا شدن گل وجودش سختی های زندگی،کمبودها ونداشته هایش
رافراموش می کرد وغرق در رویای نو جوانی در دنیای پر شور خود
دربی خودی غرق می شد.
او مانند پرنده ای کوچک که از شاخه ای به شاخه دیگر می پریدغرق
درخیالها وآرزوهای شیرینش فرو می رفت...
به خاطر بزرگ تر بودنش از بقیه خواهر وبرادرهایش مسؤلیت بقیه بچه ها با
او بود.
از تر وخشک کردن آنها،شستن رختهای چرک وظرفهای کثیف توی هوای
سرد لب حوض پر از یخ،طوری که دستهای کوچکش از فرط سرما کرخ وبی
رمق می شد وسر انگشتانش از سرما گز،گز،می کرد.
وهر وقت که کارش تمام می شد باز در رویا وخیالاتش فرو می رفت.
بیشتر اوقات آنچنان در رویا های خود غرق میشدکه کارها ومسؤلیتهایش را
فراموش می کردوبه خاطر این کارش از مادرکتک مفصلی می خورد.
اما باز دوباره ودوباره این کار تکرار می شدرویا جزؤ ،حیاتی، زندگی او بود.
ونمی توانست از آن دست بردارد او با آنها زندگی می کردوبا دنیای واقعیت
کاری نداشت وآرزوها وخواسته هایش رادر رویا وتخیل جستجو می کرد.
فرانسه محسوب می گردد.
مضمون این کتاب اجتماعی سیاسی فلسفی وقدری رومانتیک می باشد.
در این کتاب نویسنده کوشیده است قهرمانش را از بعد روحی وماورایی ب
برای خواننده ترسیم کند.ودقت نظر خود را بیشتر روی بعد روحانی انسان به
کار گیرد که چنان این نوشته ها انسان را با خویش پیوند می دهد که گویی
ما سالهاست از خویشتن خویش دور بوده ایم واز اصل خویشتن غافل .
این کتاب نقبی است به تو در توهای روح وناشناخته های وجود که در قالب
متنی گیرا وجذاب آمیخته با حوادث گونا گون دنیایی نو را به ما می نمایاند.
آنچه انسان را از حیوان متمایز می سازد همان بعد روحانی او است ودر
اینجا وجه اشتراکی بین بقیه رفتارهای انسان وحیوانات قرار داده است به
گونه ای که حرکاتی از قبیل بو کشیدن یا پاره کردن یکدیگر یاجویدن وپارس
کردن را به بعضی از آدمهای این رومان نسبت می دهد.
داستان این کتاب حول محور آنت واندیشه ودید گاه های او نسبت به
زندگی و بینش ونگرش اوبه محیط اطرافش است او با خیلی از زنان دیگر
زمان خودتفاوت فکری وروحی دارد او در جامعه آنروز زندگی خود نگرشی
فمنیستی به ارتباط خود با مردان ویا ازدواج دارد وچنانکه در روند کشدار کتاب
مطالعه می کنیداو به ازدواج مانند محدودیت در خواسته های روحی
وجسمی خود می نگرد واز قبول کردن وتن دادن به آن حتی با فردی که
مورد علاقه اوست واز جهاتی همفکری مشترک دارندخودداری می کند و
آنگاه که در محاصره سوداهای خود گرفتار می شود خود را به فردی که
دلباخته اوست تفویض می کند ومی داند که پس از آن جامعه با چه دیدی به
او نگاه خواهند کرد واز طرف آنهاخود وبچه ای که در شکم می پروراندطرد
خواهند شد و مو قعیت اجتماعی خود را که به طبقه اشراف تعلق داشت را
از دست خواهد داد.
آنت وپسرش که از داشتن پدر محروم است در مسیر جریانی سیاسی که
تفکری چپگرایانه منشاآن است حرکت کرده ودست به مبارزه می زنند.
وقلم وزبان دو ابزاری هستند که آنت وپسرش برای مبارزه از آن سود می
جویند.
وآنگاه که پسرش از راه باز می ماند آنت همچنان استوار به راه ادامه می
دهد.....
خواندن این شاهکار ادبی را به دوستداران کتابهای ارزشمند توصیه می کنم.
سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وزآن گلشن به خارم مبتلا کرد
باید رفت بندهای عشق را که بر تار و پود دل پیچیده شده اندباید گسست.
زجر آور وتلخ است اما چه باک باید سبک وبی غل وزنجیر باید سفر کرد.
دو بال قوی شاید بتواند سنگینی این روح تبدار را بر تابد وپرواز را به خاطرش آورد.خمودگی وسستی ومستی را رها کن،پرواز آغاز کن.
با بال اندیشه ات تعالی بخش روخ خود باش.
وروح خویش را با تلطیف پرواز آشنا کن.
سبک وبی دلبستگی چون باد
سراسیمه به این سو وآنسو غلتیدم
وسبکبار موج شدم آبی آب